خرید بک لینک

دخترم

نازِ مامان

با این خنده های قشنگت

دلم میخواد توی ابن خنده هات غرق شم و زمان متوقف شه

عکس 11 ماهگی خوشگل خانم

کلیک

[ جمعه هفتم مهر ۱۴۰۲ ] [ 15:29 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 15:40

تولد ماهلین و گرفتیمبه شدت خودمو تو زحمت انداختم یه هفته فقط دنبال خزید وسایلش بودم مهمونامون کلا خانواده هامون بودن 10 نفر بودیمولی به خاطر عکسو فیلمای یادگاری تمام تلاشمو کرد که بهترین باشه 4 مدل فینگر فود و مخلفات درست کردمکلی تعریف کردن بقیه و گفتن چه شیک شدهبا اینکه به شدت خسته شدم ولی راضیم خصوصا لبخند رضایت اطرافیان خوشحالم کرد فقط ناراحتم از بس سرگرم تدارک چیدن و رسیدگی به مهمونا بودم یه فیلم و عکس خوب نداریم همش بی کیفیت و افتضاحه به مامانم گفتیم فیلم بگیر کلا از بچم و کیکش 5 ثانیه فیلم گرفته باقیش از بقیه فیلم گرفته که اصلا به دوربین نگاه هم نمیکردنولی اشکالی نداره مهم اینه خوش گذشتدیروز هم بردمش چکاپ یکسالگی و ازمایش های یکسالگی فردام واکسن یک سالگی داره طفلی بچم [ یکشنبه شانزدهم مهر ۱۴۰۲ ] [ 10:30 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 15:40

جشن ازدواج دوستم دیشب برگزار شد واقعا تنها کسی که حس کنم خوشحال بود فقط خود خرش بود هیچ کسی تو چشماش خوشحالی دیده نمیشد چون اصلا مرد ایده آلی رو انتخاب نکرد انگار جدیدا مد شده اذمهایی که شرایط متفاوتی دارن اول با طرح رفاقت میان و کم کم دختر و وابسته میکنن دوستم چه خواستگار های خوبی داشتخواستگار هایی که میشناختیمش و همش میگفتیم احمق چرا جواب منفی میدی بعد با یه اقایی 3 سال دوست مونداقایی که مطلقه س و بچه 6 ساله دارهدوستم خانواده به شدت مذهبی و پسره به شدت باز دوماد یه صفا به صورتش حداقل نداده بود با کلی ریش و پشم اومده بود دوست من ادمی بود که از تیپ همه همیشه ایراد میگرفت حالا شوهرش... هی بابا چه قدر دیشب همگی حرص خوردیم و هیچی نگفتیم و فقط ارزوی خوشبختی کردیممشخص نیست شاید قسمتش اینه کنار ایشون خوشبخت بشه شاید اگر با اونای دیگه که خیلی موجه تر بودن ازدواج میکرد اصلا رابطه شون خوب پیش نمیرفت ولی دست خودمون نیست دوستی عین خواهره که همیشه با همیم 11 ساله باهم هستیم.امیدوازم فقط خوشبخت بشن همین. [ شنبه بیست و دوم مهر ۱۴۰۲ ] [ 19:24 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 15:40

رفتیم اکبرجوجه بخوریممن همچنان دست به شکمم گرفته بودم و خم راه میرفتمموقع سفارش غذا من دویدم دستشویی موقع اوردن غذام مجدد دویدم دستشویینتونستم حتی یه قاشق بخورمچشمم موند بهشاز همونجا با قیافه ی میت وار منو بردن دکتر سرم و امپول زدمهنوز منتظرم بعد دو روز با امپول و سرم و داروها خوب شمولی هنوز بهتر نشدمهنوزم اسهال و دلپیچه و درد رودارم+برگشتیم تهران [ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۲ ] [ 1:23 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 14:26

همچنان بعد از کلی سرم و دارو و امپول بازم اسهال و تهوع و ضعف شدید دارم یکم که بهتر میشم یکم غذا میخورم ولی باز دوباره معده م درد میاد و میرم دستشویی وزن کم کردم که خب خوبه کاش اینجوری وزنم برسه زیر 70 خخخچند وقت هست سرمو با سریال فرندز گرم کردماین دوروز دیگه رکورد زدم تو دوروز دوتا فصل هرکدوم 24 قسمت رو دیدمفعلا فصل 5 هستممیدونین از چیشون خوشم میاد؟از رفاقتشون منم دوستای خودمو دارم با هم صمیمی هستیم ولی نه به این شدت که یه خونه زندگی کنیم هر سری هم به مشکلات همه شون رسیدگی میشه و جالبهیه جورایی انگار یادم میره تو دنیا چه خبره و من همیشه مهمون این دورهمی شون هستمیه سری چیزا رو به حمید گوشزد کردم که داره اجراییش میکنه این خودش یه قدم بزرگه اگر ماندگار بمونه فعلا موقع ورود به خونه با روی گشاده و خندان و بغل میادموقع غذا تا اخر میشینه و ول نمیکنه بره از غذام تعریف میکنه اهمیت دادنش بهتر شدهفعلا همینا خوبه [ جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ ] [ 20:25 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 14:26

نمیدونم چرا یه وقتا حس تنفر میاد سراغم خیلی خوب و عادی باهم میگذرونیم یهو ازش متنفر میشماز حرکاتش بدم میاد از رفتارهاش متنفر میشم بدتر از همه از اینکه گیم بازی کردنشو به همه چی ترجیح میده حتی خانوادش... دیشب دم در خم شدم دمپایی مو بردارم سرم خورد به میله بغل درمغزم حس کردم متلاشی شد از درد ولی وایساد نگاه کرد و وقتیم دستمو گرفت اورد داخل گفت وای بازی انلاینه مُردم اه داشتم از درد زار میزدم گفتم جهنم که مردیی به درک که مردی من واجب ترم یا اون بازی کوفتی؟ خب مشخصه میخواد لجم در بیاد میگه بازیم واجب تره رفتم تو اتاق در و بستم و تا جا داشت و نفس داشتم فقط زار زدم بلند بلند اشک ریختم و برا بدبختیم و سر دردم زندگیم و... گریه کردم اونقدر زار زدم که حس کردم دیگه ارومم. بلند شدم کارهامو کردم و رفتم بالا پیش مامانم و بچم مادرم نگاه کرد گفت سرت کمی خونی شده مردی که حتی اهمیت نداد ببینه سرم چشه مردی که نگفت این صدای گریه و زجه زنمه مردی که براش مهم نیستم ... [ یکشنبه دوم مهر ۱۴۰۲ ] [ 7:37 ] [ مــاه بــــــانو ] [ ]

برچسب: نویسنده: حسین فلاح تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1402 ساعت: 14:26

صفحه بندی